برای زندگی

پیام های کوتاه
کلمات کلیدی

۸ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

دیروز به مناسبت 17 ربیع الاول توی مدرسه به محمد و مصطفی هدیه دادن.

یکی از همسایه هاشون که توی مدرسه با هم هستن کلی شاکی شده و گریه و ... که چرا به من هدیه نمی دین.

یاد خودم افتادم!

آمادگی بودم به دختر همسایمون روز تولد حضرت زهرا هدیه دادن؛

من کلی ناراحت شدم و وقتی اومدم خونه کلی گریه کردم.

مامان بهم گفت به تو روز تولد حضرت مریم هدیه میدن!!!

تا مدتی کار من این بود که از مدرسه که میام بپرسم که تولد حضرت مریم کی هست!؟

نا گفته نماند که به خاطر کارت پستال هایی که از تمثال حضرت مریم و حضرت مسیح اون موقع ها داشتیم برامون غریبه و نا آشنا نبودن ایشون. :)

یادش بخیر.... دنیای صاف و ساده ی بچگی....

+ پدر محمد و مصطفی به علت خاصی این اسم ها رو برای بچه هاش انتخاب کرده.

چند سال قبل اینکه ازدواج کنه یک خانومی رو جایی میبینه و عاشقش میشه. اما نمی دونسته خانوم کیه و از طرفی خجالت میکشیده بره و از کسی بپرسه.

سالها میگذره و مشرف میشه مدینه. اونجا کلی نذر و نیاز و قول و قرار میزاره توی حرم نبوی که با این خانوم ازدواج کنه.

یکیش این بوده که انشالله بچه هاش پسر بشن و اسم های پیامبر رو براشون بزاره. :)

نذر 10 سال شله زرد پختن توی روز رحلت پیامبر و موارد دیگه رو هم داشته البته.

  • مریم بانو

روشن جهان ز نور جمال محمد است
خرم ز چشمه های کمال محمد است

مادست کی زنیم به دامان دیگران
تا دامن محمد و آل محمد است

  • مریم بانو
 همان طور که همه  مستحضرید ما دوره ی تحصیلاتمان بسیار طول کشیده
 و فی المثال بعضی ها که آرزو داشتند ببیند خب ما آخرش چی می خوایم بشیم؛ عمرشونو دادن به شما عزیزان.
خدا اموات همه ی شما رو رحمت کنه!

بنابراین دعا کنید که زودتر ما به آخرش برسیم.

هرچند که تحصیلات گویا مثل تردمیل هست و ما که پریدیم رویش باید تا آخرش برویم.

در همین راستا ما با اعتماد به سقف! در کنکور دکتری شرکت نمودیم.

در گرایشی که تنها یک نفر را می طلبند!

خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه انشالله!

  • مریم بانو
وقتی که آخرین امتحانمو دادم،

به مادرم گفتم من دیگه اصلا حتی نمیرم امتحان زبان بدم!

مادرم گفت باشه. هر جور راحتی!

گرچه که رفتم و آزمون دکترا هم شرکت کردم.

الان فکر میکنم کاش همش امتحان داشتم به جای این پروژه! :(

خداییش موندم چطوری بعضی ها 10 سال آزمایش می کردن و به نتیجه نمی رسیدن!

چه حوصله ای داشتن!

+ الان که فصل امتحاناست یک خاطره ی تقلبی بگم.

دوره ی لیسانس، یکی از دخترای شیطون سر یک امتحانی به یک پسر خیلی درس خون و چشم و گوش بسته،

میگه که من درسو نخوندم، شما کمکم کنید!

پسره هم که کسی از دخترا باهاش حرف نمی زد، کلی ذوق زده شد و گفت باشه.

بنده ی خدا همه ی عمرش مثل اینکه تقلب نکرده بود،

جواب مسئله ها رو توی یک کاغذ آ4 مینویسه و برگه روبدون اینکه حتی تا کنه، میده دست دختره!

و گیر مراقب های امتحان میفتن!

و طبعا باید نمرشون بعد از حضور در کمیته ی انضباطی میشد 0.25.

استاد محترم برگه ی پسره رو تصحیح کرد، نمرش شد 19.5! ازش تعهد گرفتن و نمرشو 11 رد کردن.

+ از  نمره ی دختره اطلاعی در دست نیست، پس احتمالا 0.25 شده!


پ.ن: ما همین درسو با یک استاد خیلی خوب و نازنین گذروندیم. استاد خودشون اومدن سر جلسه ی امتحان، برگه ها رو که پخش کردن؛ یک صندلی گذاشتن روبه روی ما، عذرخواهی کردن، پشت به ما نشستن و مشغول کار خودشون شدن. شاید باور نکنید، ولی کسی حتی سرش رو از روی برگه ها بلند نکرد!



  • مریم بانو
یک بنده خدایی چند سال پیش یک کتابی ترجمه کرده تحت عنوان

"محمد، پیغمبری که از نو باید شناخت"

اینکه اصلا کسی به نام کنستان ویرژیل گیورگیو که گویا نویسنده ی این کتابه وجود خارجی داره یا نه،

یا هر بحثی در مورد محتوای کتاب، مورد نظر من نیست.

نمی دونم که پدربزرگ این کتاب رو داشت،بعد دیگه نداشت، یا اصلا نداشت از اولش.

اما یک کتاب داشت به اسم" محمد، پیغمبر شناخته شده". که کسی به نام "انصاری" نوشته بود در جواب کتاب اولی. 

کتاب اولی هنوز هم چاپ میشه. دومی اما چاپ سال  1332 بود، دیگه بعدش هم من ندیدم جایی باشه این کتاب.

من اول دبیرستان بودم که خوندم این کتاب رو. مطالبی ازش یادم هست هنوز.

دیروز روز ازدواج حضرت خدیجه و حضرت محمد( صلوات الله علیهما) بوده؛ یادمه توی اون کتاب، بخشی که در مورد علاقه ی حضرت خدیجه به پیامبر اسلام، نوشته شده بود؛ این شعر هم به عنوان موخره ی فصل بود. یک غزل از سعدی که خیلی هم آشناست.

من که هر بار این غزل رو جایی می بینم یا می شنوم، یاد این دو بزرگوار میفتم و لذت می برم از خوندن این شعر و از شنیدن وصف این عشق لطیف حضرت خدیجه به همسر عزیزشون.

من از آن روز که در بند توام آزادم  / پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند / در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت / تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه ی انس / پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم؟ هیچ! / یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی / دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر من است / گر خلایق همه سروند، چو سرو آزادم



  • مریم بانو