برای زندگی

پیام های کوتاه
کلمات کلیدی

۵ مطلب با موضوع «آموزگاران» ثبت شده است

چون دیروز تعطیل بود و خوبیت نداشت که ما احوال معلمی رو بپرسیم،

امروز برامون روز معلم بود.

آخرین مطلب از این سری رو میخوام در مورد کسی بنویسم که...

در واقع تنها کسی که من توی زندگیم به "استاد" بودن به معنای واقعی کلمه قبول دارم.

به قول روانکاو های یونگی استاد من یک  magician واقعیه.

مسیر زندگی من بعد از 18 سالگی تحت تاثیر اتفاقات و آدم های زیادی بود

ولی بلا شک مهم ترین تاثیر رو من از ایشون گرفتم.

خدا حفظشون کنه.


+ امروز باهاشون تماس گرفتم. کمتر از یک دقیقه حرف زدیم. اما هنوز هم حس خوبی دارم از این تماس کوتاه.

  • مریم بانو

من توی دبیرستانم معلم های خیلی خوبی داشتم و ازشون چیزهای خیلی زیادی یاد گرفتم.

از معلم های ریاضی بگیر تا معلم های معارف و تاریخ و ... انصافا همشون معلم های خیلی خوبی بودن.

اما اینجا میخوام در مورد یک معلم نازنین بنویسم که سال 91 به رحمت خدا رفته...


خانم "علیزاده" معلم ریاضی سال اول دبیرستان ما بود. یک زن فوق العاده. سخت گیر و مهربون.

یادمه که حدود 60 تا تمرین توی قسمت اتحادها داشتیم که باید حل میکردیم.

من بار اول حتی یکیش رو هم نتونستم حل کنم. رفتم و به معلمم گفتم که من حلشون نکردم.

بهم گفتن اشکالی نداره. بنویس. حتی غلط و بی نتیجه. بار دوم که نگاه به مسئله کنی متوجه اشتباهت میشی.

انقدر این رو راحت و با اعتماد گفتن که من باورم شد و واقعا هم نتیجه گرفتم. هنوز هم بهش اعتقاد دارم.

معلم ما تا سال آخر دبیرستان هر زمان که باهاش تماس میگرفتیم بهمون کمک میکردن و وقت میزاشتن برامون.


سال دوم باهاشون درس "آمار و مدلسازی" داشتیم. همون سال همسرشون سرطان خون گرفتن.

معلم عزیز ما با همه ی سختیهایی که تحمل میکرد، و همه ی روزهای بدی که داشت،

به تک تک ما درس زندگی داد. همسرشون هم بهبود پیدا کردند.


سال 91 یک هفته بعد از عروسی آخرین فرزندشون همراه همسرش تو جاده ی هراز تصادف کردن و به رحمت خدا رفتن.

انقدر خاطراتم ازشون و از خوبیها و مهربونیها و ... برام زنده هست که حتی نمی تونم باور کنم دیگه نیستن.

هنوز فکر می کنم یک گوشه ای از شهر دارن دختر بچه های 14-15 ساله رو برای زندگی کردن آماده میکنن...

  • مریم بانو

کسی که اینهمه سال درس خونده کلی هم معلم و استاد داشته.

از دبستان که بگذریم، معلم های راهنمایی من هم آدم های خیلی خوبی بودن.

خانوم "ب" معلم فیزیک سال دوم که همیشه معتقد بود من آخرش یه چیزی میشم.

معلم خیلی توانمند و مهربون و خوش اخلاقی بود، من اون موقع ها آرزو داشتم مثل معلمم بشم. :)


آقای "الف" معلم ریاضی سال دوم که همیشه میگفت باید تلاش کنید،

همّتون باید خوب درس بخونید و تلاش کنید که سطح علمی جامعه رو ببرید بالا.

من ازین معلمم نظم و انضباط توی درس خوندن و نوشتن و مسئله حل کردن رو یاد گرفتم. 

به حدی که جزوه ی فیزیک (2) لیسانس من هنوز توی انتشاراتی های دانشگاه تکثیر میشه و دست به دست میچرخه.


از خانم "ر" معلم زیست راهنماییم دقیق خوندن و دقیق جواب دادن رو یاد گرفتم، البته با سختی زیاد! :)

زن بسیار آروم و مومنی که چند سال پیش همسرش رو از دست داد و خیلی بهش سخت گذشت.


از خانوم "الف" معلم تاریخمون، دینداری رو یاد گرفتم. درست خوندن و درست گوش دادن رو یاد گرفتم.

به تاریخ علاقه مند بودم، و به واسطه ی ایشون خیلی علاقه مند تر شدم.


خدا همشونو حفظ کنه. خدا همه ی معلم های نازنین رو حفظ کنه.





  • مریم بانو

تازه کلاس سوم دبستان رو تمام کرده بودم. طبق تجربه ای که مادر داشتن،

فرمودن که کلاس چهارم ریاضیش سخته؛ و من باید تابستون برم کلاس.

مدرسه ی ما یک مدرسه ی دولتی بود و ازین قرتی بازیا نداشت!

بنابراین من به نزدیکترین مدرسه غیرانتفاعی به خونمون رفتم برای کلاس ریاضی.

معلم کلاس ریاضی تابستونی من "خانوم راد" بود که معلم کلاس چهارم همون مدرسه غیرانتفاعی بود.

توی همون کلاس های یک روز درمیون ایشون من رو کشف؟! کردن

و به مدیر مدرسه گفتن که منو ببره مدرسه خودشون!

من رو مجانی ثبت نام کردن و بردن مدرسشون و البته ازین بابت هنوز هم راضی و خوشحالن . ( چرا؟!)

معلم من اصلا خوش اخلاق نبود. اصلا مهربون هم نبود. اما آدم خوبی بود و منصف بود.

توی کلاس هم براش فرقی نداشت که من بهترین دانش آموزش بودم یا کسی ضعیف ترین دانش آموز کلاس بود.

با همه یکسان برخورد میکرد. حتی میتونم بگم من رو خیلی بیشتر از شاگردای دیگه دعوا میکرد. :)


+ دو سال پیش رفتم دیدن معلمم. حالا توی یک مدرسه ی پسرانه درس میده.

انقدر از دیدنم خوشحال شد که خودم انقدر ذوق نداشتم! :)

من همیشه مدیون خانوم راد هستم. حتی وقت هایی که دعوام میکرد. خدا خیرش بده.





  • مریم بانو

چند روز دیگه روز معلم هست.

من دوست دارم در مورد معلم های خوبی که داشتم اینجا بنویسم.

اولین کسی که توی خاطرم مونده، "خانوم جلایی" معلم کلاس دوم دبستان منه.

یک خانوم معلم خوش اخلاق، صبور و خیلی دلسوز.

یادمه توی کلاسمون دختری بود که مادرش فوت کرده بود جلوی چشم هاش.

  • مریم بانو