برای زندگی

پیام های کوتاه
کلمات کلیدی

۶۱ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

یک نونوایی نزدیک منزل ما هست که دو نوع نون می پزه، هم سنگک و هم بربری. قبلتر ها، گاه گداری که مادر و پدر مسافرت بودن یا شرایط خاصی پیش میومد؛ من می رفتم ازین نونوایی نون میخریدم. شاطر بربری یک شاگردی داشت که همیشه خدا سرتا پاش از آرد سفید بود. چند باری که می رفتم یک خانومی میومد نون میخرید که انگاری نامزد این شاگرد آردی بود. پسره تا این دخترو می دید کلی ذوق می کرد و همیشه ازش میپرسید چند تا نون میخوای؟ و مثلا وقتی میگفت  4 تا، به صندوق دار میگفت بهش 5 تا نون بده و ازش پول هم نگیر. دختره لبخند می زد و قند تو دلش آب می شد، پسره هم از دیدن لبخند دختره کیفور میشد... دنیایی بود دیدن این عشق بامزه. :)

  • مریم بانو

دوست صمیمی ما این نزدیکی ها نیست

و ما اغلب با چت با هم ارتباط داریم و گهگاهی تلفنی حرف میزنیم با هم.

 وقتی چت میکنیم، خیلی جالب همزمان راجع به 3 یا 4 موضوع  حرف میزنیم،

بدون اینکه بحث ها همپوشانی پیدا کنن.

و هر کدوم رو هم به نتیجه می رسونیم و صحبت رو تمام میکنیم.

همیشه حداقل دو تا مورد هست برای حرف زدن!

به این میگن توانمندی زنانه! :)

  • مریم بانو

1- دوستان من ممنونم بابت دعاهای خوبتون. همین دیروز یک مبلغی پول به دست ما رسید و رفتیم روسری خریدیم. منتها به جای رنگ بادمجونی مدنظر رنگ آبی فیروزه ای خریدم. نمی دونم چرا همیشه این رنگ برام چشمک میزنه تو مغازه. خلاصه که دستتون درد نکنه بابت محبت های دور و نزدیکتون. خدا خیرتون بده. البته همچنان خواستین نذر بفرمایید برای ما. اصفهانی عزیز، فیروزه ای مهربون هم التماس روسری داشتش. ما رو مدنظر داشته باشین در نذرهاتون خدا بهتون نظر میکنه ان شاءالله.  :)

2- کتابی که در حال مطالعه ش هستم، اوایلش در مورد اقوام بدوی و پروردگارشون هست، یک نکته ای تو کتاب به نظرم بامزه اومد. اینکه این مردم تا وقتی خوش و خرم بودن و زندگی روی روال بود و برکت جاری بود و بارون به اندازه کافی می بارید، کاری به خدا نداشتن و هیچ نوع آیین پرستشی نداشتن، میگفتن که نباید وقت خدا رو گرفت! بعد همین که به مشکل میخوردن، یاد خدا میفتادن. همین که بارون کم یا زیاد می شد، مریضی پیش میومد، ازدواجشون به مشکل می خورد، دعا می کردن و از خدا کمک می گرفتن و به جز اون کاری به کار خدا نداشتن و می گفتن اون که به عبادت و بندگی ما نیاز نداره، بهتره وقتش رو نگیریم تا به کارهای مهمش برسه! :|

  • مریم بانو

1- دوستان خوب و همراهان عزیزم، شما حاجتی چیزی ندارید نذر من کنید؟ درسته که من سید نیستم، اما خب دختر خوبی هستم، دوستان من دلم روسری میخوادش، کسی حاجتی چیزی نداره روسری نذر من بکنه؟! هم من به روسریهام میرسم، هم اینکه خدا رو چه دیدین؟ شاید شما هم به حاجتتون رسیدین! اگر هم نرسین ضرر نکردین که، دل منو شاد کردین خب اقلا!

2- قضیه اینه که من هفته پیش رفتم روسری فروشی سرکوچمون، بعد اونجا سه تا روسری دیدم، از هر سه تاشون خوشم اومد! اما خب پول همراهم نبود، گفتم من بعدا میام روسری میخرم و خداحافظی کردم و اومدم. بعد اومدم به مامان میگم، میگه روسری نخری ها! اینهمه روسری داری! اسراف نکن! حرفش تا حد زیادی درسته، اما خب من دلم روسری جدید میخوادش، تنوع خوبیه خب. :(

3- کسی حاجتی چیزی نداره دوستان؟!

  • مریم بانو

1- جا داره صبح جمعه ای از دوست عزیزی که با سرچ عبارت "جهازچشم کورکن عروس" به اینجا تشریف آوردن، تشکر کنم. چند تایی عبارت بی تربیتی هم سرچ کرده بودن که چون +30 هست نمیگم بهتون. فقط موندم گوگل چرا فرستادتشون اینجا؟! 0__O


2- فکر کنم یک بخشی تو مغز من از کار افتاده، اونم بخشی هست که بابت دختربودن تو ایران باید احساس بدبختی مضاعف بکنه! توجه کنید، منم به اندازه کافی احساسات بد رو توی زندگیم تجربه کردم و ازین به بعد هم تجربه خواهم کرد. اما این احساس که آدم باید تلاش کنه برای اینکه "مرد" باشه و خب طبعا هیچ مردی عاشق مرد دیگه ای نمیشه، مگر اینکه، استغفرالله ... و بعد نالیدن از تنهایی و ... رو هیچ جوره درک نمی کنم. به همه خانم ها و البته آقایون شدیدا پیشنهاد می کنم کتاب " زن بودن" نوشته خانم "تونی گرنت" یک روانکاو یونگی آمریکایی رو بخونن. من خودم کتابش رو بعد از دو سال جستجو پیدا کردم و خریدم و هیچ جوره به کسی امانت نمیدم! خودتون برید بخرید  و بخونید و لذت ببرید! والا... :)


3- دیشب موقع مسواک زدن یک چیز جالبی یادم اومد که بنویسم. منتها الان یادم نمیادش. اینهم عکسی پاییزی از دانشکده ما.




  • مریم بانو