198، عکس پیش از عمل

امروز عصر مادر محترم به اتاق ما آمدند

و فرمودند که میخوان برن باغشون،

و گفتند که برای شام پیتزا درست  کن.

ما بیدار شدیم، رفتیم خرید کردیم، مواد اولیه رو پختیم و آماده کردیم،

و شام درست کردیم.

دفعه ی پیش دوستانی فرموده بودند، عکس پیش از عمل رو هم بزارم.

البته وقتی یادم اومد که پیتزا توی فر در حال پختن بود.

به هر حال، این رو هم به رزومه ی بنده سنجاق بفرمایید. 

+بعدا نوشت:

بفرمایید پیتزا! :)

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مریم بانو

197، اعترافات یک مریم گلی!

1- امروز برای خواهرم میخواستم نوبت چشم پزشکی بگیرم.

یک بار زنگ زدم 118 و شماره ی جدید مطب دکتر مورد نظر رو گرفتم.

هر چی تماس میگرفتم، کسی بر نمیداشت!

گفتم حتما اشتباهه شماره و حتما اپراتور شماره رو اشتباه خونده برام!

پس دوباره زنگ زدم! این بار به جای اپراتور از اول یه آقایی گوشی رو برداشت،

و گفت که مرکز شماره .... بفرمایید.

منم گفتم: شماره ی مطب خانوم دکتر .... رو میخواستم، آقاهه گفت:

سرکار خانوم، با 118 تماس بگیرید، نه 110.

(انقدر محترم بود که من از خجالت آب شدم و گوشی رو سریع قطع کردم!!!)


2- یک زمانی یک مخاطب وبلاگی داشتم، که خیلی آروم بود و گاهی کامنت میزاشت برام،

بعد مدت ها که اومدم بلاگ، دوباره اینجا هم اومد و برام کامنت گذاشت.

حس آشنای قدیمی بودن به من دست داد و خواستم مثلا صمیمی بشم باهاش.

آخر جوابی که بهش دادم نوشتم: چطوری گل دختر؟ خوبی؟

دیگه نه کامنت گذاشت و نه سر زد به اینجا.

بعد توی وبلاگش رو که کمی دقیق نگاه کردم، متوجه شدم که آقاست!!!

خو اخه واسه چی با اسم مستعار کامنت میزارید بندگان خدا؟؟؟!!!


3- دوست دوران دبیرستان مادرم زنگ زد خونمون،

اولش منو نشناخت و کلی باهام سلام و احوالپرسی کرد.

من هم نگفتم که من "مریم" هستم و نه "مامان مریم"!

اواسط صحبت یهو یه جمله گفتم که مامانم....

خانمه فهمید که من دخترشم! خدا رو شکر که چش تو چش نبودیم اون لحظه!!!

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مریم بانو

196، کلاس اکابر!

ترم 5 که بودم، برای یک درسی TA بچه های مهندسی برق بودم.

به جز 2 نفر، کل کلاس از من بزرگتر بودن!

اکابر بود کلاس!

یکی از دوستام میگفت چرا TA شدی آخه!؟

نمی دونی هر کسی TA بشه ازدواج نمیکنه آخرش؟!


- آرشیو

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مریم بانو

195، فالگیری!

فرض کنید که ما مثلا توی رابطمون با کسی به بن بست می رسیم،

اما نمیخوایم رابطه رو تمام کنیم.

در واقع باید فکر کنیم، سبک سنگین کنیم و حتی گاهی بی رحمی به خرج بدیم

و تصمیم بگیریم!

این تصمیم گیری چیزیه که اغلب ما ازش فرار میکنیم.

به جاش میایم یه حافظ باز میکنیم، یه بیت شعر عاشقانه میاد

و ما امیدوار میشیم به اینکه عشق و درد کشیدن برای اون خوبه و....

(این بحث که ما اصلا باید برای عشق رنج بکشیم یا نه رو بعد بهش می پردازیم.)

در نوع پیشرفته تر و برای گرفتن تصمیم قاطع تر،

میریم پیش فالگیر، پول میدیم و با حرف های اون تصمیم میگیریم.

مساله اینه که

ما اغلب جرات تصمیم گرفتن نداریم!

چون نمیخوایم اینو بپذیریم که هر تصمیمی یه هزینه هایی داره.

در واقع هیچ بازی برد-بردی هم نیست.

هر تصمیمی یه خوبیهایی داره و بدیهایی.

ما اینو میدونیم.

منتها میخوایم تصمیم گیری رو گردن فال و رمل و حتی گاهی استخاره

( نه به معنای اصلی، به چشم یک فالگیری مذهبی متاسفانه)

بندازیم و خودمون از زیر بار مسوولیت و پذیرفتن هزینه ها  و.... شونه خالی کنیم.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مریم بانو

194، گل کاری!

خانومی که جده ی ما بوده و حدود 40 سال پیش فوت کرده،

یک ارثی رو بین بعضی از نوه ها و نتیجه ها و .... گذاشته،

اونم این که چوب خشک بکارن توی زمین خشک و سفت،

سبز میشه و برگ و بار میده!

متاسفانه این ارث به من نرسیده. :(

یه هفته هست گل کاشتم، هر چی بهشون میرسم،

حتی یه جوونه ی کوچیک هم نزدن! :(

خدایا شکرت...

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مریم بانو