برای زندگی

پیام های کوتاه
کلمات کلیدی

643، کتاب

سه شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۱۰ ق.ظ

1- از وقتی آمادگی بودم ( من مهدکودک نرفتم)، مادرم وقتی میومد مدرسه برام کتاب می خرید. تقریبا هر 10-15 روز یک بار میومد مدرسه و برای من کتاب جایزه می خرید و معلمم سرکلاس بهم کتاب جایزه می داد یا صدام می کرد و مامانم جایزه رو بهم می داد. بزارید یک اعترافی بکنم، تا قبل از 8 سالگیم، با خریدن هرکتاب جدید، کتاب قبلی رو پاره می کردم یا می سپردم دست بچه های کوچکتر خونه که پاره شون کنن! نمی دونم چرا! از یک سنی به بعد دیگه اینکارو نکردم. یکی از دلایل علاقه من به کتاب، همین رفتار مادرم بود. سالهای بعد، بارها پیش اومد که پول کرایه تاکسیم رو کتاب خریدم و مسیرهای طولانی رو پیاده برگشتم، حتی تو دوران دانشجوییم با دوستم، مسیر انقلاب تا ترمینال شرق رو پیاده برگشتیم، چون پول اندازه خرید یک بلیت اتوبوس نداشتیم، این دوستم الان داره تز دکتریشو تو اروپا می نویسه و خب من سالهاست دیگه کسیو ندارم که پایه نمایشگاه کتاب یا حتی انقلاب رفتن باشه...

2- یکی از آرزوهای بزرگ من تو زندگی که متاسفانه بهش نرسیدم، این بود که دوست داشتم کتابخونه پدربزرگم به من به ارث برسه. راستش این اتفاق نیفتادنی بود. جوری نبود که بشه چنین چیزی رو درخواست کرد. از طرفی پدربزرگ مرحوم من 50 تا نوه داشت که من 27 امی بودم، یعنی از لحاظ جمعیتی و ... هیچ ویژگی خاصی نداشتم که چنین موهبتی نصیبم بشه. بخش زیادی از کتابخونه کم نظیر پدربزرگ به عنوان یادگاری برداشته شده ( و من نمیدونم کتابی که خونده نمیشه مگه کوزه هست که یادگاری بشه؟!)، من هم چیزی برنداشتم، خوشم نمیومد ازین کار و بخش دیگری... فقط سال آخر عمرپدربزرگ، ایشون یک کتابی به من هدیه کردن که چاپ 1318 هست و کتابی قدیمی هست. عتیقه هم نیست، با قیمت 15000 تومن میتونید بخریدش همه جا. اما برای من بسیار عزیزه.

3- بی هیچ بزرگنمایی، یکی از بزرگترین موهبت های زندگیم، این هست که نوه همچین پدربزرگی بودم. من وقتی به دنیا اومدم پدربزرگم 70 ساله بود، ولی از وقتی یادمه هر زمان که پیشش بودم، برام حکایت گلستان و کشکول و ... نقل می کرد، پیرمرد حافظه عجیبی داشت، در کنار مادرم و کتاب هدیه دادن های مکررش به دختری که کتابهاشو پاره می کرد، یکی از مهمترین علت های کتابخون شدن من، پدربزرگم بود... هنوز بهترین خاطرات روزهای جمعه ام، مخصوصا این روزها که جمعه ها بی رنگ و بی خاصیت شده، روزهایی هست که پیشش بودم و از کتابی حرف می زدیم، از حکایتی برام میگفت، و ... و انقدر شیرین که منو تو 15-16 سالگی به سمت مطالعه هرچند سطحی کتابی مثل الغدیر، ترغیب کرد. منو به سعدی و مولوی علاقمند کرد و ...

4- دوران دبیرستان، با مادرم و یکی از اقوام و دخترش میرفتیم نمایشگاه کتاب تهران، یک سفر دو روزه، برای من تو اون سن خارق العاده بود این اتفاق... کلی کتاب می خریدیم و خوشحال بر میگشتیم و کتابهامون رو میخوندیم. کتابفروشی تو شهرمون نیست که من نرفته باشم. هنوز ویترین کتابفروشی های انقلاب بیشتر از مرکز خریدهای بزرگ جذبم میکنه، مادر هنوز هم بیشتر از من کتاب می خونه، و من به نسلی فکر میکنم که حتی با کتاب درسی مدرسه ش هم دوست نیست...

5- تقریبا برای همه بچه های فامیل یک دور کتاب هدیه خریدم، برای مصطفی اینا بیشتر، بقیه رو کمتر می بینم، اما نتیجه ش در مورد مصطفی و محمد خیلی خوب بوده، این بچه ها تو این سن کتابهای قصه خوب می خونن. عید براشون دوتا کتاب هوشنگ مرادی کرمانی خریدیم و تا اتمام تعطیلات هردوتاشو خوندن. تصور من با این سواد ناقصم اینه که سن کتابخون کردن آدم ها از همون بچگیه... از هدیه هایی که براشون می خریم، کنار چند تا لوازم التحریر براشون کتاب بخریم، خودمون کتاب بخونیم، برای کتاب خریدن و کتاب خوندن وقت و هزینه صرف کنیم.

6- سال گذشته یکی از عزیزان من فوت کرد، بارها ازشون نوشتم و نوشته هاشون رو اینجا گزاشتم. کتابخونه شون برای ما به ارث مونده. اون موقع ها که زنده بودن، خیلی درست درک نمی کردم  اینهمه آرامش، اینهمه مهربانی و وسعت قلب و محبت و ... از کجا اومده، این روزها اما فکر می کنم علتش رو می فهمم، علتش رو تو کتابخونه بزرگشون و تو سررسیدهاشون پیدا کردم... ولی ای کاش، ای کاش به این زودی نمی رفت... جای خالی بعضی آدمها با هیچ چیزی پر نمیشه... نه جای خالی پدربزرگ و نه جای خالی ایشون...


  • مریم بانو

نظرات (۸)

  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام

    نعمتن به خدا این بزرگترا


    خصوصا که اینجوری هم اهل فضل و کمالات و مطالعه باشن

    روحشون شاد بحق امیرالمونین

    یاعلی
    پاسخ:
    سلام

    نعمت هایی که بعد از مرگشون هم خیرشون میرسه

    خداکنه ما هم باقیات صالحات خوبی داشته باشیم

    یا علی
  • پابرهنه تا بهشت
  • سلام. من تازه کارم. خوشحال میشم اگه به وبلاگ من سر بزنین. :)
    پاسخ:
    سلام
    متشکرم

    سلام مریم عزیزم*

    خوبی؟

    من چند روزی تهران بودم برا نمایشگاه. با معرفی شما تو پست چالش کتاب که تابستون پارسال گذاشته بودیش کتاب "صدای عدالت انسانیت" جرج جرداق رو خریدم و کلی کتابای خوب دیگه..

    بسیار ازت ممنونم*

    اتفاقا منم مثل شما کتابفروشی ها بیشتر از مراکز خرید جذبم میکنه و خیلی لذت میبرم از گردش تو کتابفروشی و نمایشگاه کتاب و خریدنش. به خریدن و خوندن کتاب اهمیت میدم هرچند تا حالا اونطور راضی کننده نخوندم.

    میخواستم بگم من شدیدا پایه نمایشگاه کتابم ان شاءالله سال دیگه اگه شرایط بود و دوست داشتی با هم بریم.

    پاسخ:
    سلام عزیزم
    خوبی؟
    این چند روز همش به یادت هستم
    و افسوس میخورم که چرا فرصت نمیکنم بیام دیدنت
    سفری در پیش دارم، بعدش حتما میام میبینمت. :*

    + از خودت ممنون باش که کتابهای خوب رو دوست داری.
    همین امروز حدود 2 ساعت توی یک کتابفروشی بودم
    و کلی با کتابفروش در مورد کتابها حرف زدیم.

    ++ اگر عمری بود، از همسفری و هم صحبتی با شما خیلی خوشحال خواهم شد.
    ان شالله که به زودی ببینمت. یکی از کارهای جاریم تا قبل ماه مبارک اینه که بیام دیدنت. :*:)
    عالی بود و تاثیرگذار...
    پدر من هم خیلی برامون کتاب و مجله میخریدن و میخرن...
    ولی متاسفانه نمیدونم چرا دو سه سالیه که هیچ کتاب و حتی فیلمی جذبم نمیکنه...
    بارها تا وسطای خوندن کتاب و دیدن فیلم رفتم ، ولی ولش کردم...
    نمیدونم اشکال از منه یا موضوعات کتاب ها و فیلمای الان...
    دوست دارم کتاباو فیلمایی که قبلا خوندم و دیدم رک بارها و بارها بخونم... 


    روح اون دو بزرگوار شاد و قرین آرامش...
    پاسخ:
    ممنونم عادله جان :) :*
    لطف داری به من
    اون بار هم گفتم بهت
    تقصیر شما نیست
    کتابها دیگه انگار به جاذبه قبل نیستن
    همون قبلی ها رو دوباره بخون. :)

    + خدا رحمتشون کنه...
    چقد این پستت خوب بود...
    همه ارامش گم شدۀ اینروزا بخاطر دوریمون از کتابِ!
    هرچند کتابهای داستان سطحی :|
    پاسخ:
    امیدوارم که کم کم با کتاب آشتی کنیم
    و بیشتر و بیشتر کتاب بخونیم
    به جای غرق شدن در اوهام
    در کتابهامون غرق بشیم
    و باهاشون زندگی کنیم...
  • گمـــــــشده :)
  • لازمه بگم با هرچیزی که گفتی موافقم..:))
    خدا بیامرزه پدربزرگ رو و ایضا اون آشنا رو

    پاسخ:
    ممنونم یسرا جونم.

    خدا اموات شما رو هم رحمت کنه.

    آشنا نبود، فامیل بود و از محارم. :)
    از موهبت بزرگی برخوردار بودین
    حسودیم شد!
    پاسخ:
    بله همینطوره
    منتها مهم استفاده از موهبت هست که ما نکردیم!
    سلام بانو
    ایام به کام
    خاطرات شیرینی بودند ، خدا رفتگان شما را بیامرزد
    بنده که از کتاب متواری بودم و کسی به بنده کتاب هدیه نداد و در دوران کودکی از داستان و موجودات ماقبل تاریخ خیلی خوشم می آمد م در این زمینه ( در آن موقع ) کتاب های خواندم ، الان سعی دارم کتاب بخوانم .
    برای شما زندگی شاد و پر طراوتی را آرزو میکنم
    پاسخ:
    سلام
    متشکرم
    خدا رفتگان شما رو هم رحمت کند.
    الان هم دیر نیست، هر زمان که شروع کنیم برای مطالعه خوبه.
    مسئله اینه که ما به این که کم کتاب میخونیم به شکل یک معضل نگاه نمی کنیم.
    برامون عادیه و کسی اگر کتاب بخونه عجیب به نظر میادش!
    موفق و سلامت باشید.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">