برای زندگی

پیام های کوتاه
کلمات کلیدی

۲۱ مطلب با موضوع «تجربیات» ثبت شده است

1- از زمان غارنشینی، مرد ها برای تامین معاش خانواده به شکار می رفتند و زن ها در خانه مراقب بچه ها و خانه شان بودند. به مرور زنها توانایی "بوکشیدن" خطرات را یافتند. حیوانی خطرناک، هوای سرد و نامطبوع و .... بخشی از چالشهای زنهایی بود که مردهایشان در خانه نبودند. دوران غارنشینی به پایان رسید، اما این توانایی در زنان نهادینه شد. آن ها قادرند خطرات، دروغ، بدی ها و ... را تشخیص دهند. زن ها اغلب دیرباور تر از آن چیزی هستند که تصور می شود. زن ها هنوز هم می توانند خطرات را بو بکشند. هنوز به سختی اطمینان می کنند.  زن ها با نگاهی به چشمهای شما متوجه احساستان خواهند شد، اگر مادر باشند، اگر خواهر باشند، اگر معشوقه باشند.... هیچ گاه قدرت این حس کهن زنانه را دست کم نگیرید.


2- این قدرت شگفت زنانه که عصاره زندگی زنان در قرون و اعصار مختلف هست، یک جا به صورت ارادی و به طور کلی از کار می افتد! زمانی که زنی عاشق می شود، عشق به او جسارتی خواهد داد که به کلی به عشق دل ببندد، در این حالت بسیار آسیب پذیر خواهد بود، به راحتی دلش خواهد شکست، و هر چه را بگویید و هر وعده ای که بدهید، بی شک شما را باور خواهد کرد...


  • مریم بانو

مطلبی که میخوام بنویسم، حاصل مشاهدات من هست و طبعا بهش به عنوان یک شهود خوب اکتفا خواهم کرد. البته فقط یکی از این مشاهدات رو نقل میکنم. این پست رو برای تعداد زیادی از دوستانم می نویسم، دوستانی که اینجا رو میخونن و هر کدوم به نوعی مشکلشون رو با من در میون گذاشتن.


خواست مردانه بر هر چیزی قائم هست.

تو قاموس مردانه برای به دست آوردن زنی، چیزی به اسم نتونستن نداریم، هر چیزی که هست نخواستنه. حالا یا ضعف تصمیم گیری دارن، یا از انتخابشون مطمئن نیستن، که من در هر حالتی به شما خواهم گفت چنین مردی به درد زندگی نخواهد خورد. چون تدبیر و قاطعیت نداره. اگر کسی میگه خانوادم راضی نیستن، شرایطش رو ندارم و ... بدونید هنوز تردید داره و هنوز فکر میکنه انتخابهای بهتری خواهد داشت. یک مرد، اگر کسی رو بخواد، حتی اگر فکر کنه شرایط لازم رو نداره، مردانه پاپیش میزاره و از شما میخواد که با همون شرایط ناداشته باهاش ازدواج کنید. بیکار بودن و عدم رضایت خانواده و ... صرفا بهانه هایی هست برای دست به سرکردن شما! حالا شما باید چکار کنید؟! وقت خودتون رو برای همچین کسی تلف نکنید، ازش عبور کنید و برید به زندگی تون برسید! تمام!!!



  • مریم بانو
1- از هیچ کسی توقع نداشته باشید، نه از خانواده، نه از دوستانتون و نه حتی از خودتون. بی دریغ لطف و محبت کنید؛ نه به انتظار جبرانش. از هیچ کسی توقع نداشتن، باعث میشه با آرامش بیشتری زندگی کنید.
2- محبت اکسیره... داروی درمان قلب هاست. دارو رو چطوری میخورن؟ با قاشق چایخوری. به کسی با شیلنگ دارو نمیدن. شما هم حواستون باشه که به کسی انقدر محبت نکنید که خفه اش کنید. محبت زیاد، محبت شیلنگی، مردم رو خفه میکنه، اونوفت ازتون طلبکار میشن. حواستون باشه که هر چیزی حتی اگر خوب باشه، اندازه داره.
3- زندگی رو سخت نگیرید. هر چی سخت تر بگیرید سخت تر میگذره. زیادی هم شل و ول و بیخیال و باری به هر جهت نباشید. نه افراط کنید و نه تفریط. در هر چیزی  اندازه نگه دارید.
4- بزرگواری آدمها رو به حساب نفهمی و خریتشون نزارید و یادتون باشه که اغلب مردم بعد از چند بار بدی دیدن، کلا نسبت به بودن و نبودن ما بی تفاوت میشن. اینجور نیست که متوجه نشده باشن.
5- این وبلاگ " برای زندگی خودم" هست. اول برای خودم گفتم، بعد دیگران...
  • مریم بانو

1- امروز زنگ زدم جایی تا خبر تغییر یک برنامه خانوادگی رو به کسی بدم، ازم خواستن برم برای تدریس خصوصی. ساعت 7 که رفتم، دیدم شاگردم معلول حرکتی هست. جا خوردم... از طرفی برام جالب بود. اعتماد به نفسش کم بود. میگفت من کُند هستم، گفتم منم بودم. من دست چپ و راستم رو قاطی میکنم، گفتم منم هنوز بلد نیستم. آخرش قرار شد علاوه بر درس، بهش خوش نویسی تحریری هم یاد بدم. خدا بهم صبر و حوصله زیادی باید بده.  :)

2- یک مطلب مفید هم بنویسم، ما عضو شورای مرکزی جایی بودیم و هستیم... چند سال قبل به این نتیجه رسیدم که بودن من، باعث میشه جدیدتر ها رشد نکنن، یعنی نبودنم از بودنم مفید تره، این شد که دو سالی بچه ها رو به حال خودشون رها کردیم، بعد از دو سال نتیجه خیلی خوب بود. بقیه اعضای شورا هم همینطور. هر کدوم یکی دو سال نیومدن و نتیجه خوبی بود در کل. این اصل توی مدیریت همه جا در کل دنیا هست... حتی استیو جابز هم از مدیریت اپل به وسیه هیئت مدیره ای که خودش انتخاب کرده بوده، در دوره ای کنار گذاشته میشه، واقعیت اینه که هیئت موسسان میتونن بعد از مدتی پاشنه آشیل هر مجمعی باشن... امروز هم این موضوع رو در مورد جایی که چندی قبل گفته بودم مدیرش شدم، به عینه دیدم.

  • مریم بانو

استاد اون اوایل قبل از تاسیس حوزه شون با ما میومدن سفر،

معمولا یک شب می آمدن و نماز میخوندن و کمی برامون حرف می زدن.

لباس روحانیت نمی پوشیدن، با پیراهن و شلوار سفید.

همسفر کربلای ما هم بودن. کلا آدم خاصی هستن.

از عمران شریف و فلسفه دانشگاه تهران، سر از حوزه در آوردن...

بگذریم. برسیم به بحث خودمون. یادمه که به ما میگفتن

من اینجا نه حجة الاسلام هستم، نه استاد این بچه ها و نه ... من فقط خود خودم هستم.

اینجا هم میام که زور بشنوم و بگم چشم. بهم بگن برو بیل بزن، بگم چشم. بگن برو نماز بخون، بگم چشم.

بگن برو سخنرانی کن، بگم چشم. برو بمیر، بگم چشم.

میام که به نفسم زور بگن و من دم نزنم. میام که رشد کنم.

میام که حتی اگر مطمئنم تصمیم کسی که در جایگاه مسئولیت توی سفر هست،

غلطه ، باز هم بگم چشم. میام که نفسم رو پرورش بدم... افسارش کنم...

  • مریم بانو