برای زندگی

پیام های کوتاه
کلمات کلیدی
محبوب ترین مطالب

۲۰۰ مطلب با موضوع «روزانه» ثبت شده است

1- از تیر ماه سال 90 که دروس دوره ارشدم تمام شد و فقط پایان نامه ای سخت باقی موند،

تا امسال مهر ماه همیشه روز اول بازگشایی مدرسه حسرت به دل بودم.

من همیشه عاشق مدرسه بودم، عاشق کلاس درس،

عاشق دانش آموزانی که تو زنگ تفریح

صدای خنده هاشون کل سالن مدرسه رو پر می کنه،

اما خب از سن مدرسه رفتن گذشته بودم، بنابراین راهی برای برگشت به مدرسه نبود،

جز معلمی...


2- هفته اول سخت بود، بدون تعارف فیزیک درس سختی هست و بچه هایی که اولین بار با این درس مواجه میشن،

کمی زاویه پیدا می کنن، اما الان اوضاع بهتره، جز یک دانش آموز که وقتی اسمش رو صدا می زنیم،

شروع به گریه می کنه و من واقعا نمی دونم چرا نمی تونه جواب سوالات امتحانی رو بده.


خدا رو شکر...


3- یکی از وظایف معلم این است که
به دانش آموزان نشان دهد که هیچ سلیقه و دیدگاه و احساسی،
ارزش ندارد،
مگر اینکه سلیقه و دیدگاه و احساس واقعی خودشان باشد.
کودکی که این نکته‌ی مهم را نمی‌‌آموزد،
ممکن است خود را در بزرگسالی برای همیشه گم کند.

ای سی بنسون

(خبرنامه هفتگی محمد رضا شعبانعلی)

  • مریم بانو

گویا "بلاگ" هر سال 100 وبلاگ برتر رو بنا به امتیازبندی هایی که داره انتخاب می کنه. امسال هم اسم این وبلاگ جزو این وبلاگها اومده، من خودم از طریق دوستانی که لطف کردن و در پست قبلی تبریک گفتن متوجه این مطلب شدم. چند مورد به ذهنم می رسه که اینجا بنویسمشون. من متخصص رسانه نیستم و طبعا این نظر شخصی من هست و مرجعی نخواهد بود.

1- اینکه تو هجوم شبکه های اجتماعی وبلاگ نویسی هنوز رونق خودش رو ( گرچه کمتر از قبل حفظ کرده)، یک علت مهمش اینه که اینجا هنوز محتوا تولید میشه. تعداد خیلی زیادی از پیامهای شبکه های موبایلی بارها و بارها برامون کپی میشن و کم کم رغبت ما به خوندنشون از دست میره. اگر تو وبلاگی حتی به هدف سرگرمی، با جوکهای کپی شده خیلی جالب هم مواجه بشید، خیلی بعیده بار دوم بهش سر بزنید. اینه که تولید محتوا (دست به قلم بودن) و یا حتی مثل من شله قلمکار نوشتن مطلب مهمیه که باید بهش توجه کرد.

2- حوصله همه ماها کم شده، دیگه طاقت خوندن متن های طولانی رو نداریم، به ندرت کسانی هستن تو نویسندگان سایت ها که مطالب طولانی که می نویسن ذهن منو درگیر کنه و اقلا یک روز بهش فکر کنم. نتایج یک تحقیق که فیس بوک انجام داده، نشون میده که حدود 70 درصد متنهای بالای سه خط تو فیس بوک خونده نمیشه و مردم از تولید محتوا به سمت تولید تصویر دارن پیش میرن که به قول حاج آقا حرفاشون رو با عکس بزنن. (حتی کپشن های طولانی اینستاگرام هم خونده نمیشه اغلب).

3- مهمتر از همه اینها، چیزی هست که باید تو توضیحاتی در مورد این وبلاگ بنویسم و ننوشتم. من "برای زندگی" رو برای زندگی خودم می نویسم، بهتر بگم خودم رو می نویسم، چیزهایی که به ذهنم میاد، علایقم، سلایقم، وووو شاهدش دوستان زیادی هستن که از طریق وبلاگ باهاشون آشنا شدم و به نظرشون خیلی فرق نمیکردم با نوشته هام. شاید برای خیلی ها مهم نباشه، ولی برای من مهم هست که کاراکتر سازی نکنم و خودم باشم. علت اینکه با اسم فامیلم هم نمی نویسم رو فکر کنم همه می دونید، دوست ندارم که کسی از همکاران دانشگاهیم یا... اتفاقی اینجا رو پیدا کنه. نمی دونم...شاید هنوز دلم میخواد کمی حاشیه امنیت بمونه برام. :)

  • مریم بانو

1- خانم ل. از همکاران ما تو مدرسه روستاست. صبح ها تو یک مدرسه معاون هست و سالها سابقه تدریس داره و معلم زبان خیلی خوبیه. از من چند سالی بزرگتره و زیباتر. حسادت نه، اما به توانایی هاش به عنوان یک معلم غبطه می خورم، مخصوصا اینکه سال اولی هم هست که به طور رسمی وارد این کار شدم. دیروز نیومد. خانم مدیر گفت که سالگرد پدرش هست. گویا پدرش دو سال پیش فوت می کنه، کلا اسفند ماه حال خانم ل. گرفته هست. دیروز موقع برگشتن از مدرسه، هوا تاریک شده بود. کنار جاده منتظر تاکسی بودم که دیدم پدرم زنگ زد. گفت تو کجایی؟ گفتم فلان جا منتظر تاکسی هستم. گفت خب بیا من کمی جلوتر ایستادم. انگار دنیا رو بهم دادن. خیلی بعید بود پدر اون وقت شب اونجا باشه، اما خب دیشب ...


2- دیروز آخرین جلسه کلاسم با شاگرد معلولم بود. تکلیف های عیدش رو براش توضیح دادم و هدیه ش رو گذاشتم رو برگه های تکلیف و بهش گفتم ان شاءالله که موفق و سلامت باشی. گفت موفقیت از نظر من یعنی اینکه بتونم راه برم. گفت مرداد عروسی خالمه و من اگر نتونم راه برم نمی رم عروسی. گفت با اینکه خاله و شوهرخالمو دوست دارم، ناراحتم که دارن عروسی میکنن و میرن یک شهر دیگه. گفت که وقتی راه بیفتم خودم میرم ماشین میگیرم میرم تهران خونه خالم. گفت و گفت و گفت و من دوست داشتم جیغ بزنم از اینهمه ناشکری خودم...


  • مریم بانو

1- حدود 11 شب، یکی از شهرک های ساحلی

اینجا هیچ ماشینی اگر ترافیک بشه، بوق نمیزنه. منتظر می مونن بقیه کارشون رو انجام بدن و کیس شون رو پیدا کنن. دختر و پسرها تو ماشین های چند صد میلیونی نشستن و دارن مورد پیدا میکنن. از کنار یک ماشین رد میشیم، سن دختری که پشت یک بی ام دبلیو نشسته به زحمت به 20 میرسه. از دیدنشون خندم میگیره.... همین.


2- حدود 12 شب، یکی از چهارراههای شهر

همراهان رفتن خوراکی بخرن از یکی از معدود مغازه هایی که اون وقت شب بازه. سرما استخون سوزه. انگار زمستون از اول اسفند تازه شروع شده. کل روز بارون می باریده و هوا به شدت سرد بود. از پنجره ماشین، یک حاجی فیروز می بینم، با لباس گشاد قرمز خیلی نازک که یک دایره زنگی دستشه و داره میره سمت ماشین ها... توی سرما.


3- گلایه های یک دوست

دوست: قبلا خیلی بذل محبت و توجه داشتی. جدیدا بخیل شدی. کمتر حرف میزنی. نظر میدی. کمتر تجربیاتت رو با ما در میون میزاری. کلا کمرنگ شدی.

من (آنچه به زبون میارم): سرم شلوغه. موضوع برای حرف و صحبت کمه و ...

من (در دلم): چون بارها پیش اومد که به کمک دوستانم از جمله تو احتیاج داشتم و به بهانه هایی از سرت باز کردی. عذرخواهی هم که میدونی، به هیچ درد کسی نمیخوره...

  • مریم بانو

1- امروز یک شاگرد جدید اومد برام. حسابی لکنت زبان داره و بچه ی طلاقه. فکر میکنم با همین شاگردها پیمانه ام پر شده. حسابی وقتم رو میگیرن. در واقع سه روز در هفته کلا در خدمت شاگردانم هستم، از یکشنبه صبح تا سه شنبه شب. به اندازه کافی ازم وقت و انرژی می گیرن. باید کتاب بخونم تا ببینم اختلال یادگیری شون تو ریاضی چیه. باید جزوه بنویسم، چون اخیرا متوجه شدم شاگردام مطالب رو از روی تخته تو دفتر غلط وارد میکنن. باید...

2- علاوه بر اینها یک قرارداد پژوهشی بستم و قبول کردم که کاری رو develope کنم برای ارائه در صنعت. این یکی رو هنوز حتی فرصت نکردم بازکنم و نگاه کنم، ببینم چقدر وقت می گیره ازم و چکار باید بکنم. بیشتر اهمال کاریم تو این مورد به خاطر اینه که نمیدونم چکار باید بکنم و از کجا شروع کنم و چطوری جلو ببرم کار رو. :(

3- مادر هم چند روزی سفر بوده و کارهام چند برابر شده بود. اینه که متاسفانه خیلی وقت نمیکنم به وبلاگهاتون سر بزنم و نظر بزارم و ... خلاصه بر ما ببخشایید.

work-life-balance-puzzle

نظر شما در مورد این تصویر چیه؟


  • مریم بانو