برای زندگی

پیام های کوتاه
کلمات کلیدی

۱۲۳ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

دوران لیسانس یک بار دانشگاه یکی از اساتید بنام اخلاق رو دعوت کرده بودن.

ما تو سالن نشسته بودیم که ایشون اومد و بر خلاف عادت اکثر مدعوین از بین جمعیت گذشت

از کنار ما هم رد شد، نگاهش کردم، سرش پایین بود، به معنی واقعی کلمه ما رو نمیدید.

خیلی حرف زد برامون، خیلی هاش اصلا یادم نیست...

اما یک جمله اش همیشه تو ذهنم هست (نقل به مضمون)،

به ما گفت که هر موقع فتح بابی از طرف خدا، یا امتیازی از طرف بنده خدا بهتون داده شد،

فوری غرور نگیردتون که بعله! ما شایسته چنین چیزی بودیم و حق به حقدار رسید و ...

گفت حتما بپرسید چرا من؟ و چرا بقیه نه؟ اگر این سوال براتون پیش اومد شما بُردین... در غیر اینصورت...

گفت مثلا فرض کنید رئیستون میاد بهتون میگه این فیش حج رو بگیر برو مکه،

چون آدم باتقوایی هستی و ...گفت بپرسید چرا من برم و بقیه نرن؟

چرا من انتخاب شدم؟

گفت حتما بپرسید...

  • مریم بانو

1- امروز تشییع جنازه یکی از اقوام دور ما بود که چند سالی با سرطان دست و پنجه نرم می کرد. این خانم به شدت فقیر بود و خرج تمام دوا درمونهاش رو خواهر و برادرهاش پرداخت می کردن و مدام بهش رسیدگی می کردن. حتی دو سال پیش با خرج خودشون بردنش مکه. این خانم بسیار روحیه داشت، به طرز عجیبی امید به زندگی داشت. ازینایی که میرفت حمام سرشو میتراشید که هی موهاش بعد از شیمی درمانی نریزه همه جای خونه و ...


2- حال و روز امروز خیلی از دوستانم من رو یاد بهمن 92 میندازه و روزهایی که فکر میکردم تو بدبختی دارم دست و پا میزنم و بدبیاریها و بدبختی ها تمام شدنی هم نیستن. (حوصله داشتین آرشیو بهمن 92 رو بخونید). شدیدا حساس شده بودم و مدام اشکم در میومد، اما یادمه حتی تو اوج ناامیدی هم دنبال راه حل بودم، خیلی راههایی که رفتم بی نتیجه بود، اما من آدم کوتاه اومدن نبودم و نیستم.


3- وقتی 21 سالم بود، روزهای خیلی بدی رو پشت سر میزاشتم، زندگی به مراتب سخت شده بود و مدام بدبیاری و ... یادمه یک روز با دوستانم رفتیم هفت حوض، موقع برگشتن وقتی داشتم از بی.آر.تی پیاده می شدم، انگاری یکی از پشت هلم داده باشه ( و حال اینکه کسی نبود واقعا!) با صورت خوردم زمین. بلند شدم و با دوستانم بقیه مسیر رو پیاده می رفتیم تا خوابگاه. تو راه یک سوپر مارکت دیدم، گفتم صبر کنید من برم شیر بخرم امشب فرنی درست کنم. از مغازه که اومدم بیرون، دوستم گفت یعنی من عاشق این روحیه ت هستم که در اوج ناامیدی و بدبیاری و ... اینجوری رفتار میکنی. الان با این وضعیت فکر شام هستی؟!


4- The sun will shine again soon. you'll see. :)

  • مریم بانو

دیشب دوستی گفت خیلی حوصله دارم با بچه های کم سن و بعضا با پایه ضعیف و ... ریاضی کار می کنم. تا دیشب تو ذهنم اینجوری بود که از 19 سالگی تدریس می کردم. اما دیشب حرف این دوست منو یاد اولین شاگردم انداخت. اولین شاگرد من همکلاسی دوم دبستانم بود، رباب...



  • مریم بانو

1- مادرم وقتی کوچیک بود همراه پدربزرگم رفت پارچه فروشی که پارچه بخرن و همونجا براشون بدوزه. پارچه فروش و خیاط یک نفر و از اقوام دور بود و جزو معدود پارچه فروشان یک راسته ای در شهر. خیاط محترم و بسیار بداخلاق پارچه رو پشت رو میدوزه! هرچی هم بعدش بهش گفتن که این پارچه پشت رو هست، قبول نکرد! و مادر اونقدر اون دامن رو پوشید که خراب شد و دورش انداخت.

  • مریم بانو

بعضی آدمها به بخشهایی از وجود ما گره خوردن،

آدمهایی که تو روزهای سخت زندگی بهمون امید و انگیزه می دادن.

کسانی که ما رو تو شرایط سخت زندگی تنها نزاشتن و همراه ما بودن

کسانی که بودنشون و دیدن تلاششون برای زندگی همیشه الهام بخش ما بوده و هست

کسانی که دیدنشون بعد از چند سال تمام خاطرات خوب گذشته رو برات زنده میکنه

کسانی که تو رو یاد دوستانی میندازن که رفتن و ممکنه تا آخر عمر هم نبینیشون

این آدمها از قضا خیلی کم حرف هستن، با نگاه و عملشون تاییدت میکنن

کسانی که خیلی دوست داشتنی هستن و دیدنشون بعد از سالها واقعا حال آدم رو خوب میکنه...




  • مریم بانو