برای زندگی

پیام های کوتاه
کلمات کلیدی
محبوب ترین مطالب

۶ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • مریم بانو

آن موقع ها که بودی، دوست داشتم فکر کنم همیشه خواهی بود.

گذر زمان، بیماری یا هیچ چیز دیگری تو را از ما نخواهد گرفت.

حتی یادم هست که آخرین بار که مشهد رفتم، چه کودکانه

برای اینکه سرِپا شوی و راه بیفتی و مثل تصویر کودکی من بشوی، دعا کردم.

باور نداشتم که روزی چشم باز کنم و تو نباشی. تا آن موقع فقدان را هم باور نداشتم،

نچشیده بودم نبودنِ کسی را، طعم گس عدم زیر زبانم نرفته بود...

امروز، باورم نمی شد که ده سال گذشته است،

یک دهه هست که ما بدون تو زندگی می کنیم،

بدون تو عاشق شدیم، بدون تو سفر رفتیم، بدون تو ...

زمان چیز عجیبی است، به مرور تلخی ها را می خورد و هضم می کند

و تنها لحظات خوب به یاد آدمی می ماند...

آن شب خاص، دوست داشتم که باشی و باور دارم که بودی،

حضورت را از همه بیشتر احساس کردم.

حالا می دانم که هستی، و بین من و تو به اندازه عدم فاصله نیست... همین آرامم می کند.


+ امروز تکه هایی از کنسرت همنوا با بم رو شنیدم، "بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود" ...

سال اول هر روز کنسرت رو توی خوابگاه می دیدم و یک دل سیر گریه می کردم...

  • مریم بانو

1- حقوق تابستان را دریافت کردیم، بابت تدریس ریاضی به طفلی گریزپا! همسر گرامی را به شام در رستورانی زنجیره ای مهمان کردیم، تو منوی غذا ته دیگ رو جدا گذاشته و حساب کرده بودن که من شخصا تا الان چنین چیزی ندیده بودم! موقع حساب کردن پول غذا متوجه شدیم که برای دو تا گوجه ای که ما نگفته بودیم و کنار غذا گذاشته بودن، جداگانه پول گرفتن!!! عجیب بود حرکتشون و البته منجر به این شد که ما تصمیم بگیریم دیگه به این رستوران سر نزنیم.

2- " من اکنون اصل و مبدا پیروزیها را بهتر درک میکنم: آن کسی که شغل خادمی یا صندلی داری کلیسای اعظمِ ساخته و پرداخته ای را برای خود تامین می کند، از همان اول شکست خورده است. اما هر کس که در سر، فکر ساختن کلیسای اعظمی دارد، از همان وقت پیروز است. پیروزی ثمره ی عشق است، فقط عشق چهره ای را که باید سرشته شود، باز می شناسد. عشق هدفی جز خود ندارد. عقل را جز در خدمت عشق ارزشی نیست." (خلبان جنگ- آنتوان دوسنت اگزوپری)

3- پیرمرد پدر و مادرش را در کودکی از دست داده و یتیم بزرگ شده. چشمهایش قدرتشان را از دست داده اند، فقط سایه ها را می بیند. به من می گوید: دستهام خوبه؟ حالتش طبیعیه؟ رگهاش چی؟ مشکلی نداره؟ ... و من هر بار یاد اولین باری می افتم که او را در آغوش گرفتم و او بعدتر به پسرش گفت: بعد از سالها حس کردم مادرم منو بغل کرده...

  • مریم بانو

1- دوم دبیرستان معلم ما بود. با اینکه در کلاسش درس چندان سختی نداشتیم، اما هر هفته از ما امتحان می گرفت. این نظم و ترتیب و پرسش کتبی مداوم باعث شده بود که ما آنقدر درس را خوب بخوانیم که شب امتحان حتی یک بار هم کتاب را تمام نخواندیم. شب امتحان خوب و راحتی داشتیم با نمره های خوب. به جز اینها، یادم هست که معلم های آقا، وقتی به خانم معلم نازنین ما می رسیدند، تا کمر به احترامش خم می شدند. همیشه برایم جالب بود این نحوه برخورد و احترام و البته مهربانی و اقتدارش.

2- چند ماه قبل از مجمع تماس گرفتند و گفتند که برای ضبط خاطرات خانم شهیدی بروم. وقتی رفتم متوجه شدم که سوژه همان خانم معلم دبیرستان من است. برایمان از سالهای زندگی مشترکشان گفت؛ از همسری که عاشقانه همدیگر را دوست داشتند، از لحظه های شیرین زندگی کوتاهشان، از سالهای بعد از همسرش،و مردی که هنوز هم در زندگی او هست، که فقط یک قاب عکس روی دیوار خانه نیست، از مشکلات بعد از شهادت همسرش و ... گفت حاضرم کل زندگیم را بدهم و به یک لحظه ی آن روزها برگردم. گفت قدر با هم بودنمان را بدانیم و در مقابل مشکلات سرخم نکنیم. و من از آن روز، هر بار که به یادش می افتم، فکر می کنم ما به اندازه ی تمام سالهای جوانی و تنهایی این زن به او مدیونیم...

  • مریم بانو

||  "بشیر بن خزیم اسدی" می گوید: در آن روز به دختر علی نگریستم،

به خدا زنی را سخنورتر از او ندیدم. گویا علی بود که صحبت می کرد.

با دست به مردم اشاره کرد که " ساکت باشید."
ناگاه نفس ها در سینه ها حبس شد و زنگهای کاروان از صدا افتاد. ||*


اینها را از زنی در کوفه نقل می کنند. این زن وقتی به شام رسید،

در جایی که تن مردان می لرزد، آنهم وقتی در هیئت اسیران وارد شام شده بود،

حرفهایی زد که تن یزید را لرزاند. این زن پیروز میدان کربلاست.

1400 سال است که ما درمورد آن روز حرف میزنیم،

معلوم است که این زن پیروز شده، گرچه تنها مانده و همه مردان طایفه اش را سر بریده اند...


* لهوف

  • مریم بانو