برای زندگی

پیام های کوتاه
کلمات کلیدی

685، چهارساله...

چهارشنبه, ۹ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۲۹ ب.ظ

امسال هم مثل سال قبل، برای تدریس به یکی از روستاهای اطراف شهر میرم.

شاگردان خوبی داره. پسرها تابستون ها و روزهای تعطیل کار می کنند تا خرج تحصیلشون رو در بیارن.

یکی ازین شاگردها، هیچ روزی تکالیفش رو انجام نمی داد. با مدیرمون درموردش صحبت کردم،

گفت محمدرضا پدرش سرطان داره و مجبوره توی بقالی شون فروشندگی کنه،

برای همین وقتش خیلی کمه و کمتر به تکالیفش می رسه.


جلسه قبل توی دفتر نشسته بودم که از پنجره دیدم محمدرضا رفت و آمد های مشکوکی می کنه.

سر کلاس که رفتم، دیدم که یک شاگرد کوچولوی خیلی نازنین تو کلاس نشسته

و محمدرضا با خجالت بهم نگاه می کنه. قبل اینکه بپرسم کیه، گفت برادرمه.

پدر و مادرم رفتن تهران، مادرم بهم گفت نیام سر کلاس، اما من اومدم، ببخشید داداشمو آوردم...

خندیدم و گفتم اشکالی نداره. خب اسم شما چیه؟ گفت: ابوالفضل. چهارسالمه.

گفتم چی بلدی نقاشی کنی؟ گفت: خورشید و ستاره بلدم بکشم.

یک ساعتی تو کلاس بود و نقاشی کشید و ... حتی من رو هم که پای تخته بودم نقاشی کرد.


پرسیدم شب کجا می مونید؟ گفتن پیش خاله آمنه.

خاله آمنه مستخدم مدرسه هست و همسرش توی زندانه،

زندگی پر از مشکلی داره، و این بچه های کوچیک، از بی پناهی بهش پناه آوردن ...


از پریروز تا حالا تصویر ابوالفضل مدام میاد توی ذهنم...

کاش همه بچه ها بتونن بدون دغدغه های آدم بزرگ ها بچگی کنن...

  • مریم بانو

نظرات (۱۴)

  • شیکسون (^_^)
  • دلم گرفت :(
    ولی باز خدارو شکر خاله رو داشتن...
    پاسخ:
    خاله شون نبود
    خانم همسایه بود که خاله صداش می کردن

    کاش بتونن ...
    اما زندگی خیلی بی رحمه ..
    پاسخ:
    اوهوم...
    از محمدرضا و بچه های مثل اون خجالت میکشم
    من زیر سایه پدر و مادر و امکاناتی که بهم دادن
    هیچ
    پاسخ:
    کاش کمی قدر بدونیم...
  • خانوم زرافه
  • سلام همکار ، حس تون رو با همه وجود درک می کنم چون منم سالهای اول کارم رو همدم بچه های روستاهای دور افتاده بودم .. 

    اجرتون مستدام و موفق باشید ..
    پاسخ:
    سلام بر شما
    من کلا کار توی روستا رو بیشتر دوست دارم
    حدود ده سال هست که با بچه های روستا سروکار دارم

    خیلی خلی متشکرم
  • گلنـآز خـانـم
  • خیلی ناراحت شدم ...
    و تحت تاثیر قرارم داد ...
    جان شما سلامت ک هنوزم ب این ها خدمات میرسونید 
    خسته نبـاشـید :)
    پاسخ:
    شما محبت دارین دوست عزیز
    متشکرم
    من که کاری نمیکنم.

  • پاک باخته
  • سلام

    دلتنگتون بودم بانو

    ان شاءالله آینده درخشانی داشته باشه
    پاسخ:
    سلام

    من هم همینطور فاطمه جان

    متشکرم. همینطور شما.
    بیماری دردناکی هست که آخرش خونه خراب می کنه طرف رو و بعدش می میره...
    پاسخ:
    امیدوارم که خونه خراب نشن...
    خیلی کوچولو هستن، گناه دارن...
  • محمدطاها
  • سلام من تازه وبلاگ نویسی یاد گرفتم می خواسم اگه میشه بگید وفتی میخوام مطلبی ارسال کنم  در کادری که نوشته ادرس مطلب چی بنویسم
    پاسخ:
    سلام
    لازم نیست چیزی بنویسید
    بیان خودش آدرس دهی میکنه
    میتونید نحوه آدرس دهی رو در قسمت تنظیمات تغییر بدین.
    حیف که تا بچه هستیم قدر این دوران بدون غم رو نمیدونیم
    پاسخ:
    دورانی که با یک آبرنگ، انگار دنیامون رنگی رنگی میشد
    و...
    یادش بخیر...
  • گمـــــــشده :)
  • بیشتر از بیخود فکر کنم..دنیا رو می گم..:|
    پاسخ:
    گاهی زندگی خیلی سخته... خیلی...
    اوهوم.... غم انگیزه
    پاسخ:
    اوهوم... :(
  • بی نام بی نشون
  • غم از نوشته تون می بارید
    ولی شوق و شعفی در من بود چون من عاشق معلم هام
    پاسخ:
    متشکرم
    از روی ناراحتی برای این پسر نوشتم. :(
  • محمدرضا سلمانیان نژاد
  • بسیار قلم دلنشینی دارید
    نشان از قلب پاک شما است
    پاسخ:
    سلام
    متشکرم

    سلام

    دنیای بیخودی شده...

    پاسخ:
    چی میشه گفت خواهر...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">