برای زندگی

پیام های کوتاه
کلمات کلیدی

646، تلخ و شیرین زندگی...

يكشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۳۱ ب.ظ

1- نزدیک ظهر روز پنج شنبه خانم و دخترشون پیاده کرد خونه پدرخانمش ... عصری قرار بوده خانواده خانمش برن مراسم ختم و اون میخواسته بره جایی. ساعت 5 به خانوادش زنگ میزنن که غرق شده، می برنش بیمارستان. میگن خانمش تو بیمارستان بالای سرش داشته میکشته خودشو، تمام النگوهاشو درآورده بود که نذر امام حسین کنه تا شوهرش برگرده ... اما گویا خداوند تقدیر دیگه ای براش درنظر گرفته بود.

2- شوهرش همسن من بود، حالا ده روزی هست که بیوه شده، با یک دختر یک ساله و با 22 سال سن. هنوز دور و برش شلوغه و شاید ندونه چه روزهای سختی رو در پیش داره ... دخترش انگار همون روز اول فهمید جریان چیه، موقع شیرخوردن اشکهاش آروم میریخت روی صورتش... مسلمان نشنود کافر مبیناد...

3- هفته پیش شاد و خندان از یک سفر کم نظیر برگشتم، خیلی زیاد بهم خوش گذشت. صبح رسیدم شهرمون و آژانس گرفتم تا چمدون سنگینم رو بیارم خونه... رسیدم سر خیابونمون، دیدم یک عکس خیلی بزرگ زده روی داربست که خیلی شبیه شوهرش بود، تا رسیدم خونه اول از همه پرسیدم شوهر ف. فوت کرده؟ چرا؟ چیزیش نبود که ...

4- دوست داشتم سفرنامه بنویسم، از اتفاقات جالب و مضحک سفرم بگم براتون، یکیشو فیروزه ای نوشته، اما دست و دلم به نوشتن نمیره... چقدر مرز بین شادی و غم باریکه... چقدر لحظه های باهم بودنمون کمه و ما حواسمون نیست... کاش قدر بدونیم...


  • مریم بانو

نظرات (۱۲)

  • گمـــــــشده :)
  • خدا بیامرزه....:|
    پاسخ:
    خدا رحمتش کنه و به خانوادش صبر بده.
  • متصدی امور اموات
  • زندگیه دیگه
    پاسخ:
    اوهوم
    و مرگ به ما خیلی نزدیکه...
    سلام سلام
    خداییش سخته
    اما همانطوری که شما گفتی زمان کمک کننده است.
    .
    خدا اون روز رو نیاره با اینحال به نظرم کسانی که عزیزانشون رو با مریضی از دست می دهند راحتتر می پذیرند تا اینجور یهویی... خود خدا کمکش کنه برای آرامشش
    .
    شما هم چند روز دیگه بیا و بنویس از ماجراهای سفر. البته تصویری بهتر... به هرحال وصف العیش نصف العیش ^_^
    پاسخ:
    سلام بر شما

    فقدان سخته، مخصوصا اگر براش آماده نباشیم

    اما خب آدمیزاده و عادت میکنه بهش.

    + تو اینستاگرامم چندتایی از عکسهاشو گزاشتم. می تونید ببینید:
    https://instagram.com/maryami290

    شب شادو خرم همه دورهم
    خواهرا و برادرای ازدواج کرده با همسرا و بچهاشون
    همه بگو بخندو سر به سر هم
    میخوابن
    نزدیگ ساعت 2پدر از خواب بد میپره که همسرش توی خواب دستشو رها کرده
    همسرش دلداریش میده و ارومش میکنه و میخوابن
    1ساعت بعد صدای جیغ و داد
    ...
    مادر خانواده سکته کرد
    ...
    ساعت 3شب
    ...
    ساعت 12ظهر مراسم تدفین تموم میشه
    به همین یهوییی
    کمتر از 12ساعت 
    م ا د ر 
    نیست
    ...

    این اتفاق برای دوست صمیمیم افتاد که هنوزم بعد 3سال شکه ام و نتونستم هضم کنم
    اعتقاد پیدا کردم که خنده و گریه از مو هم به هم نزدیگترن
    قدر لحظه به لحظه رو باید دونست

    منچه 
    خودت تلخ بودی منم تلخ شدم !
    پاسخ:
    کاش واقعا بدونیم خنده و گریه
    مرگ و زندکی اینهمه به هم نزدیکن
    و دل همو خون نکنیم...
    اولش فک کردم ماجرا مال الان نیست آخرش بدجور خورد تو ذوقم واقعنم مسلمان نبینه کافر نشنوه خدا رحمتش کنه

    پاسخ:
    خدا بهشون صبر بده...
    سلام مریم جان
    رسیدنت بخیر عسیسم
    خداروشکر که بهت خوش گذشته .
    خیلی سخته از دست دادن ناگهانی عزیز
    هیچ کدوم الان حالشو نمی تونیم درک کنیم اونم وقتی یادگار همسرش جلوی چشمشه😢
    خدا به حق این شبها درگذشته شونو بیامرزه و خودشم از صابرین بشه

    پاسخ:
    سلام عزیزم
    متشکرم عزیزم
    جای شما خالی بود

    امیدوارم که خدا بهش صبر بده.
    تقدیر
    این بازی شوم بی بازگشت ...

    گاهی واقعا تاسف برانگیزه ...

    خوبه که خدا هست هنوز ...


    داستان سید عبدالکریم کفاش که کفش امام زمان را تعمیر نمی کرد ...

    سید عبدالکریم کفاش شخصی بود که مورد عنایت ویژه امام زمان (عج) قرار داشت و حضرت دائماً به او سر می زد. روزی حضرت به حجره کفاشی او تشریف آوردند در حالی که او مشغول کفاشی بود. پس از دقایقی حضرت فرمودند: «سید عبدالکریم، کفش من نیاز به تعمیر دارد ، برایم پینه می زنی؟»
     سید عرض کرد: آقاجان به صاحب این کفش که مشغول تعمیر آن هستم قول داده ام کفش را برایش حاضر کنم، البته اگر شما امر بفرمائید چون امر شما از هر امری واجب تر است، آن را کنار می گذارم و کفش شما را تعمیر می کنم. حضرت چیزی نگفتند و سید مشغول کارش شد.
     پس از دقایقی مجدداً حضرت فرمودند: «سید عبدالکریم! کفش من نیاز به تعمیر دارد، برایم پینه می زنی!؟»
    سید کفشی را که در دست داشت کنار گذاشت، بلند شد و دستانش را دور کمر مبارک حضرت حلقه زد و به مزاح گفت : قربانت گردم اگر یک بار دیگر بفرمایید “کفش مرا پینه می زنی” داد و فریاد می کنم آی مردم آن امام زمانی که دنبالش می گردید، پیش من است، بیایید زیارتش کنید !
    حضرت لبخند زدند و فرمودند: «خواستیم امتحانت کنیم تا معلوم شود نسبت به قولی که داده ای چقدر مقید هستی.» (کتاب روزنه هایی از عالم غیب؛ آیت الله سید محسن خرازی)

    پاسخ:
    بازی شوم نیست، بخشی از روند طبیعی حیات آدمیزاد هست.

    هرجوری هم نگاه کنی ما آدمها کنار میایم با مرگ،

    به قول آنا گاوالدا زندگی خیلی قدرتمندتر ازونی هست که فکر کنیم.

    + ممنونم بابت این داستان جالب. عیدتون مبارک.
    مریم جان آدم روزی هزار بار از اخبار و ...میشنوه که خیلیا به دلیل خیلی از پیشامد ها میمیرن و خیلی زود هم مرگشونو قبول میکنه بدون اینکه بپرسه چرا.ولی باور مرگ یه دوست یا فامیل یا آشنا خیلی سخته ...
    شااااااادزی!
    پاسخ:
    سلام الهه جان
    اتفاقا من جزو کسانی هستم که معتقدم زمان این مشکل فقدان رو حل میکنه
    منتها همون اول کاری که آدم میشنوه طبعا ناراحت میشه.
    شما هم شاد باشید.
  • سارا سادات
  • چقد متاسف شدم :(
    پاسخ:
    اوهوم... :(
    سلام خیلی قشنگ بودن نوشته هاتون
    پاسخ:
    سلام
    متشکرم از لطف شما.

    امیدوارم که وبلاگتون به زودی پررونق بشه.
    باید بگم شادی و غم فاصله ای ندارن.همیشه هستن و باهمن
    چقــــــــــــــــــــــــــدر سخته.
    همیشه با این جمله مشکل داشتم" دور و برش شلوغه و شاید نفهمه چی به سرش اومده"
    شلوغ بودن دور و بر آدم موقع عزا خیلی خوبه، تسکینِ، اما مطمئنا دوراندیشی ها و غصه های طرف رو کم نمیکنه. وحشت آدم کم نمیشه.
    موقعِ بودنِ اطرافیان، فکرِ اینکه بعدش چی میشه آدمو میکشه و وقتی همه رفتن و خواست عملی با اون وحشت فکری رو به رو بشه یه چیز دیگس.
    هر دو عذاب آورن.
    هر چند بودن اطرافیان میتونه تسکینش بده اما میدونه تنهاس...
    توضضیح زیاده و اینجا جاش نیست. اما نمیدونم چرا انقدر به این جمله حساسم.
    پاسخ:
    سلام عزیزم
    ممنونم بابت نظرت

    فکر کنم نوشتن این جمله کمی به پیش فرض من از نوع زندگی تو شمال برمیگرده
    ما عموما جمعی زندگی میکنیم، و انتظار میره ( و واقعا هم همینطور هست) که تا سالها
    به کسی که عزیزی رو از دست داده سر میزنیم و سعی میکنیم کمکش کنیم
    تا اونجا که بتونیم کارهایی که اون عزیز براش میکرده رو انجام میدیم براش
    تا خیلی به زحمت و سختی نیفته...گرچه که جای خالی هیچکسی پر نمیشه...

    ممنونم که نوشتی و نقد کردی... از این به بعد با احتیاط بیشتری ازین کلمه استفاده میکنم. :*
    خیلی خیلی ناراحت کننده بود...
    هر لحظه یادشون میفتم ناراحت میشم...
    آینده ی نامبهم برای این دختر جوون بیوه شده و اون بچه ی معصومش...
    خدا برای هیچکس نیاره...
    فقط باید براشون آرزوی صبر کرد...

    پاسخ:
    سلام عزیزم
    خدا یار بی کسان هست
    خانوادش هم هستن
    ان شالله که مشکلاتش کم خواهد بود
    خدا بهشون صبر میده
    اگر نه که...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">