برای زندگی

پیام های کوتاه
کلمات کلیدی

659، یخی که عاشق خورشید شد‏

سه شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۴ ب.ظ

زمستان تمام شده و بهار آمده بود؛
تکه یخ کنار سنگ بزرگ جای خوبی برای خواب داشت،
از میان شاخه های درخت نوری را دید،
با خوشحالی به خورشید نگاه کرد و با صدای بلند گفت:
سلام خورشید..‏.
من تا الأن دوستی نداشته ام با من دوست می شوی‏؟
خورشید گفت:‏"سلام‏، اما...
یخ با نگرانی گفت:‏"اما چی؟‏‏"‏
خورشید گفت:

" تو نباید به من نگاه کنی‏‏‏.
باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم.
اگر من باشم، تو نیستی‏!‏
می میری، می فهمی‏‏؟ "

یخ گفت:
" چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی‏!‏
چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی‏!‏‏!‏‏!‏‏ "
روزها یخ به آفتاب نگاه کرد و کوچک و کوچک تر شد،
یک روز خورشید بیدار شد و تکه یخ را ندید،
از جای یخ جوی کوچکی جاری شده بود.
چند روز بعد از همان جا گلی زیبا به شکل خورشید رویید.
هر جا که می رفت گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد.
گل آفتابگردان هنوز عاشق خورشید است‏...


+ برگرفته از کتاب "یخی که عاشق خورشید شد"، اثر رضا موزونی

  • مریم بانو

نظرات (۵)

زیبا بود.

موفق باشید.

یاعلی
پاسخ:
سلام

متشکرم
  • دانشجو معلم
  • سلام
    قشنگه
    خوشحال میشم به منم سر بزنین
    پاسخ:
    سلام
    متشکرم

    زیبا بود.
    فکر کنم اگه درک کردن این حال و هوا روزهاست که سخت ده یه دلیل داره!
    اسیری...
    اسیر هرچیزی غیر از دوست داشتن و ...
    بدرود
    پاسخ:
    متشکرم
  • آقای سر به هوا ...
  • سلام .
    پست آخرتو خوندم ! سبک نوشتنت رو دوست دارم !
    احساس میکنم یه جورایی مثل من می نویسی ...
    خوشحال میشم به منم سر بزنی .
    ممنون ...
    پاسخ:
    سلام
    البته پستی که شما ازش حرف میزنید رو من ننوشتم.
    متشکرم
  • یونس اکرمی
  • قشنگ بود.کاش همه یاد بگیریم که دوس داشتن منت ندارد.دوس داشتن رفع نیاز خودمونه

    پاسخ:
    در تعریف هر کسی دوست داشتن متفاوت هست.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">