برای زندگی

پیام های کوتاه
کلمات کلیدی

683، پیرزن

سه شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۹ ق.ظ
دیروز از بچه ها امتحان گرفتم
سر امتحان مدام با هم حرف می زدیم و رفع اشکال می کردیم
و براشون مطلب رو توضیح می دادم و ... کلا خوش بودیم
بعد از یک ساعت، من عینکم رو زدم به چشمم
یکی شون گفت: خانم اجازه یک چیزی بگیم ناراحت نمیشین؟
گفتم، نه پسر، بگو. گفت خانم شبیه پیرزن ها می شید وقتی عینک می زنید.

+بچه ها فکر می کنن من خیلی ازشون بزرگترم. یکی از تفریحاتم اینه که بزارم تو همین تصور بمونن. :)

++ دنیای ساده بچه ها با نگاه بی آلایششون، بعضی چیزها رو خیلی خوب به ما یادآوری می کنه. بچه های روستایی کاری با مارک عینکت و چرم کفشت و برند شلوارت ندارن. اونها دقیقا چیزی که به نظرشون میاد رو میگن. به راحتی بهت میگن که زشت شدی. بهت نمیاد و ... و من فکر میکنم گاهی وجود چنین کسانی تو زندگی لازمه. مخصوصا که سنشون هم کم باشه و به دور از حب و بغض های رایج بین آدم بزرگ ها حرفاشونو بزنن.

+++ البته عینک من واقعا بهم میاد ها! گاهی هم میره البته! :))

  • مریم بانو

نظرات (۱۱)

دلم می خواست مثه بچه ها می بودم ...راحت نظرم رو می دادم و به این فکر نمی کردم که طرف ممکنه ناراحت شه ...
پاسخ:
الان هم راحت باشید
یا لااقل مواقعی که نمی تونید نظرتون بدین
خودتون رو اذیت نکنید
  • امیرحسین :)
  • منم یه روز دیدم قبلن از دور میتونستم نوشته های تلویزیون رو بخونم اما حالا نمیتونم، بعر یه مقدار گذشت دیدم نه واقعن نمیتونم :| دوباره یه مقدار دیگه گذش دیدم نخیـــــــــر انگار واقعن نمیتونم :))
    پا شدم رفتم چشم پزشکی اونم نه گذاشت نه برداشت گفت بی معاینه مشخصه که دائم العینک شدی :| البته اون اینجوری نگفت این تعبیر خودم بود. پس از اون که دو ماهی دو سه ماهم نشده هنوز، بنده یک عینک با قاب مشکی میزنم که شدم خود همونی که خیلی دوستش داشتم :)) عین بچه مثبتای سر به زیر :))

    + منم چون مامانم تو روستا مدیر یه دبستان کوچولو بود وقتی هنوز مدرسه نمیرفتم باهاش میرفتم اونجا. اون موقع بخاریاش نفتی بودن حالا نمیدونم هنوزم نفتی هستن یا نه  ولی من بچه های روستا رو با بوی نفت میشناختم و لپای گل گلی. همیشه هم آرزوم بود یه روز تو یه روستای کوهستانی زندگی میکردم که سه متر برف بیاد. هنوزم آرزومه البته! حالا از اینا گذشته شهریم که اون موقع ما توش زندگی میکردیم، دو سال پیشم که رفتم هنوزم شبیه روستا بود. ببینید دیگه اون موقع چجوری بود که ما وقتی اومدیم اصفهان تازه فهمیدیم جوجه کباب چیه :| اولین باریم که پیتزا خوردم هشت سالم بود همون دفعه اولم چون معده م تا حالا همچین خزعبلاتی به خودش ندیده بود مسموم شدم یه هفته دخلم اومد. کل امکانات رفاهی شهریش یه پارک بود :)) اونم هیچکس نمیرفت :)) الان سه تا پارک داره البته :| خلاصه که نه آسفالتی نه وضعی هیچی. در نتیجه من همون روستا بزرگ شدم با این تفاوت که جای سه متر برف یک و نیم متر برف میومد :|

    + چقدر هم حرف زدم. ببخشید!
    پاسخ:
    من در اثر ساعتهای طولانی کار با کامپیوتر چشمام اذیت می شد و عینک میزنم گاهی.

    + روستایی هم هستم خودم.

    ++ شما که خوش صحبت هستین و جذاب می نویسید،
     گرچه کم لطفی می کنید و کمتر کامنت میگذارید. :)
  • سارا سادات
  • نمیدونسم عینکی ای:)

    پاسخ:
    نیستم
    گاهی میزنم.
    :)
  • تحفه نویس
  • سلام
    پیر شدن مقصدی ست که یک روز بهش می رسیم و ازش رد میشیم ، مثل یه پیچ تند می مونه ،
    بچه های که در روستا هستند ، ریاشون کمتر از بچه های شهری ست :)
    موفق باشید
    پاسخ:
    سلام
    دیگه بعد از یک سنی آدم در سرازیری پیری قرار می گیره
    خیلی تفاوتی با بچه های شهری ندارن، فقط نگاهشون ساده تره.
    متشکرم
    تبریک میگم!
    حوصله ی ریادی داری شما ...
    پاسخ:
    متشکرم
    اتفاقا خیلی هم حوصله ندارم
  • گمـــــــشده :)
  • می گم می ره یعنی یعنی چه؟
    پاسخ:
    تو گفتی میاد.
    من گفتم نه میره.
    میره و میاد. :)))
    گرفتی حالا؟ :))))
  • پرواز سپید
  • سلام.
    کار با بچه های مدرسه ای واقعا لذت بخشه!!
    پاسخ:
    بله
    واقعا به آدم انرژی میدن.
    :)))
    اخییی من یه عینک گرفتم چپو راست میگفتن شبیه خانم شیرزادی:||||
    حالا یه عضو مشترک تو صورتمونم نبودفقط عینکه شبیه اون بود:|||
    پاسخ:
    وا! تو که خیلی خوشگل و با نمکی. :)
    :) :*
  • کلنگ همساده پسر
  • بابای من میگه آدم معلم باشه سرش تو این مملکت کلاه میره! شاید از طرف همان بچه های به ظاهر ساده ی روستا
    پاسخ:
    من خودم روستایی هستم. ممنون
  • گمـــــــشده :)
  • :))
    خخخخخخخ...
    بالاخره عینکه بهت میاد یا شبیه پیرزنا می شی..^_____^
    پاسخ:
    :))))
    بیشتر از اینکه بیاد، میره. :))))
    مامانم همیشه میگن بهترین شغل برای خانم ها معلمیه...
    پاسخ:
    بستگی به روحیات آدم داره
    هم خوبه و هم نه
    گاهی چالش های جالبی داره
    گاهی هم تکرار مداوم یک چیز آدم رو خسته می کنه.

    + عجب عجب. ;) خوشگل میشم. :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">